چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387
به یاد شبهایی که با مهناز تا صبح توی حیاط خوابگاه بدون اینکه ۱ کلمه با هم حرف بزنیم درس می خوندیم و ماه عزیز شاهد سکوت و تنهایی و دلتنگی ها و نگرانیهامون بود.
اون شبها این شعر در ذهن من تداعی میشد:
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
توی ذهن شما چطور؟
بعد موقع اذون صبح میومدیم توی سالن با چرکنویسهای الما موشک درست می کردیم و پرتاب می کردیم اگه صاف و خوشگل میرفت می فهمیدیم نتیجه امتحان فردامون خوب میشه اما وای به لحظه ای که موشکه یه کم کج میرفت.البته موشکها رو جمع می کردیم چون در غیر اینصورت که فردا دیگه خوابگاه هم راهمون نمی دادن.







