مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387

به یاد شبهایی که با مهناز تا صبح توی حیاط خوابگاه بدون اینکه ۱ کلمه با هم حرف بزنیم درس می خوندیم و ماه عزیز شاهد سکوت و تنهایی و دلتنگی ها و نگرانیهامون بود.

اون شبها این شعر در ذهن من تداعی میشد:

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی


آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

توی ذهن شما چطور؟

     View Full Size Image                               View Full Size Image 

 بعد موقع اذون صبح میومدیم توی سالن با چرکنویسهای الما موشک درست می کردیم و پرتاب می کردیم اگه صاف و خوشگل میرفت می فهمیدیم نتیجه امتحان فردامون خوب میشه اما وای به لحظه ای که موشکه یه کم کج میرفت.البته موشکها رو جمع می کردیم چون در غیر اینصورت که فردا دیگه خوابگاه هم راهمون نمی دادن.

     View Full Size Image                              View Full Size Image